درون رودخانه به زیر آب و آفتاب
مردی خلاف جهت جریان آب
جریان یافته زیر گذر چشمه کیله
زیر ستون دوم
مهم نیست کسی نگاهی بیاندازد
از کنارش بی تفاوت رد شود
هیچ چیز مهم نیست برای من و مرد در رودخانه
در شهر ما
از پل خیلی قدیمی ما
خسته به آب افتاده است
بی آنکه ترکی بردارد تن مرمرش
موهای بلند جو گندمی ش
دستهای سنگی اش
بی آنکه شعرهاش خیس شوند
شبیه پرتاب سنگ از منجنیق
رفتن موشک به فضا
خود را از میان ما کنده است
از میان خاک و
بر خلاف همه
به جای آسمان به آب رفته است.

با لبهای تشنه ظاهر می شود
باقیمانده هایت را می مکد
در اندامت پیچ می خورد
در اندامت تاب
ساعتش تند کار می کند
حواسش پرت است
گاهی آدم را زجر کش می کند
چند بار می کشد
بعد رد می شود.
می میری
تو را می کند از این دنیا
انگار جمله ای سطری
که از کتابی افتاده باشی
حذفت می کند
از میان اشیا آب و هوا روزمرگی
فقط می ایستی
با چشم های بسته
تماشا می کنی
چیزی را که از تو بیرون می رود
معجزه می شود
و تو در حالی که بالا می روی
پایین افتاده ای.