معصومانه ترین قیافه اش را گرفته بود
با لبخندی که شبیه خنده های قبلی اش نبود
باید می رفتم
از میان لباس هایم کنار سلول های بهت زده اش
رگ های منقبلش
پخش می شدم زیر پوسته اش
لا به لای خط های غیر تکراری سر انگشتانش
می مردم میان بازدم های تندش
پشت به همه ی دیوارها رودرروی رگ های موازی اش
اما خودم را کنار زدم
تو را کنار گذاشتم
تو را همچنانکه دوست داشتنی ترین لباس ها و کفش هایم را
تو را در لبه ی پرتگاهی که بودی رها کردم
شبیه اخرین طناب که پاره شود
مثل سقوط ازاد از بلندترین برج ها
ولت کردم در پیچ واره های نا معلوم اهرام ثلاثه
در گرداب برمودا
شبیه خودکاری که در مهمترین امتحان تمام شود
خود تو روح غمگینت و حرفهای خوب ترا
و زمان متوقف شد
مثل میوه ای رسید و افتاد
له شد
ادامه نیافت
من سمی بودم
دانه ی گل زیبای گوشتخوار
وابستگی مهلکی شبیه اعتیاد
از اشغالگرهای فلسطین بودم
عامل کشتارهای تبعیض نژادی
بمب های هیروشیما
خون ریخته شده در تمام جنگ ها
یک مشت اراجیف توی روزنامه
خیانتکار
جاسوس کشور خودی
قابل نفرین
شایسته ی سوزانده شدن
احتمالا خبر مرگ هم بودم
غم انگیز بودم چقدر!!!
هنوز در میان لباس هایم بودم اما
باید می رفتم
از در و کوچه
به راهی که به او ختم نشود
وشبیه اجرامی می شدم در فضا
که هنوز رصد نشده اند.